محمد بن عبد الله بن عمر
174
خلاصهء سيرت رسول الله ( ص )
حكايت أول - عبد اللّه المزنى [ كه ] وفات يافت عبد اللّه بن مسعود ، رضى اللّه عنه ، گفت : من در غزو بودم ، ونيمشبى برخاستم وشعلهاى ديدم كه از ميان لشكرگاه برخاست ومىافروخت ؛ چون نزديك آن رفتم ، عبد اللّه ذي البجادين المزنى را ديدم كه وفات يافته بود ، وگورى فرو برده بودند . وسيد ، عليه السلام ، در ميان گور وى رفته بود . وأبو بكر وعمر ، رضى اللّه عنهما ، بر سر گور وى ايستاده بودند . وسيد ، عليه السلام ، ايشان را گفت : برادر شما ، يعنى عبد اللّه ، به من دهيد . * پس أبو بكر وعمر ، رضى اللّه عنهما ، عبد اللّه را به گور فرو هشتند . وسيد ، عليه السلام ، به دست مبارك خود أو را فرو گرفت ودر لحد نهاد وفرمود : بار خدايا ، من از عبد اللّه راضىام ، تو نيز از وى راضى باش . واز بهر آن ، أو را ذو البجادين مىگفتند كه ميل به اسلام داشت ، وقوم وى مانع مىشدند تا هر چه بود ، از وى بستدند . وعبد اللّه گليمى سياه بستد ودو پاره كرد ، پارهاى در ميان بست وپارهاى بر دوش گرفت وروى به مدينه نهاد ، وبه خدمت سيد ، عليه السلام ، آمد ومسلمان شد ونيكو سيرت گشت « 1 » . حكايت دوم - مسجد ضرار كه منافقان بكردند دوازده تن از مشاهير منافقان مواضعت كردند تا مسجدى بيرون مدينه بسازند ، معارضهء مسجد سيد ، عليه السلام . وبه بهانهء آن ، ايشان را جمعيت باشد وزبان طعن گشاده گردانند . وأبو عامر راهب ، كه دشمن سيد ، عليه السلام ، بود با ايشان يكى بود وايشان را بر عمارت « 2 » مسجد داشت ، وخود عزيمت قيصر روم كرد تا لشكر از وى بستاند وبه جنگ سيد ، عليه السلام ، آيد . پس مسجد بنا كردند ومنتظر أبو عامر بودند كه با لشكر درآيد . وچون سيد ، عليه السلام ، به تبوك مىرفت ، منافقان درآمدند وگفتندى : مسجدى بيرون مدينه كردهايم از بهر ضعيفان وغربا ، اكنون التماس آن است كه تشريف دهى وآنجايگه نماز كنى . سيد ، عليه السلام ، فرمود : بر جناح سفرم « 3 » ونمىتوانم آمد . چون مراجعت كنم بيابم . وسيد ، عليه السلام ، نمىدانست كه منافقان به چه نيّت كردهاند . وچون مراجعت فرمود وبه نزديك مدينه رسيد ، معلوم كرد كه ايشان را چه قصد است . پس بفرمود تا مالك * بن دخشم الأنصاري وعاصم بن عدي انصارى برفتند وآن مسجد را بسوزانيدند . ودر حقّ آن منافقان اين آيت فرو آمد :
--> ( 1 ) . اين حكايت در سيره ، ص 978 و 979 ، آمده است . ( 2 ) . در أصل : وايشان را گفت بر عمارت ( 3 ) . جناح سفر : آمادهء سفر ( دهخدا )